محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6081

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وقتى سوى وى مىآمده بودند به وصيف گفته بودند : « با ما باش كه بيم داريم آنچه مىخواهيم انجام نگيرد و كشته شويم . » گفته بود : « نگران نباشيد » گفته بودند : « بعضى از فرزندان خويش را با ما بفرست » كه پنج كس از فرزندان خويش ، صالح و احمد و عبد الله و نصر و عبيد الله ، را با آنها فرستاد كه سوى مقصد شدند . از زرقان كه به كار دربانان و غير دربانان نايب زرافه بود آورده‌اند كه وقتى منتصر دست زرافه را گرفت ( 228 و از خانه برون برد و آن گروه به درون شدند ، عثعث در آنها نگريست و به متوكل گفت : « از شير و ماران و عقربان فراغت يافتيم و به شمشيرها رسيديم . » و اين سخن از آن رو بود كه گاه مىشد متوكل مار يا عقرب يا شير را به شمشير مىكشت . وقتى عثعث از شمشيرها سخن آورد ، به دو گفت : « واى تو چه مىگويى ؟ » هنوز سخن خويش را به سر نبرده بود كه به نزد وى در آمدند ، فتح به طرف آنها برخاست و گفت : « اى سگان ، عقب ، عقب ! » بغاى شرابى به طرف او دويد و شكمش را با شمشير دريد بقيه به طرف متوكل دويدند . عثعث گريخت ، ابو احمد در اطاق خويش بود و چون استغاثه را شنيد برون شد و روى پدر خويش افتاد بغلون به دو پرداخت و دو ضربت به دو زد و چون شمشيرها را ديد كه به دو مىرسيد ، برون شد و آنها را واگذاشت . آن گروه به نزد منتصر رفتند و به او سلام خلافت گفتند و گفتند : « امير مؤمنان بمرد . » با شمشيرها بر سر زرافه ايستادند و گفتند : « بيعت كن » كه با وى بيعت كرد . منتصر كس بنزد وصيف فرستاد كه فتح پدرم را كشت من نيز او را كشتم ، با سران يارانت بيا ، كه وصيف و يارانش بيامدند و بيعت كردند . گويد : عبيد الله بن يحيى در اطاق خويش بود و چيزى از كار آن گروه نمىدانستند و كارها را روان مىداشت . گويند : يكى از زنان ترك ، رقعه اى انداخته بود كه از تصميم آن گروه خبر مىداد ،